میشه خدا رو حس کرد تو لحظه های ساده...

این رو هم باور کنیم:

70 سال عبادت یکشب به باد میره...


ایمان داشته باشیم به این دو بیت!

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
  روزها میگذرد و پائیز میشود

برگها زرد سرخ می ریزد بر زمین

من تنها در جاده بشری قدم میزنم

وتو همچنان در این اندیشه ای چه زمان بیایی و یا.....؟

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

بلاخره آدمها هم دلشون گاهی باید بگیره تا قدر روزهای خوبشون رو بدونند و برای آینده تصمیم های بهتری بگیرند.من هم داشتم امروز لیست انتخاب واحد دانشگاهم رو نگاه میکردم و 5واحدی که این ترم دوباره انتخابشون کرده بودم و در روزهای انتخابات هدف و آرمانم را به نمره این درسها ترجیح داده بودم.جلوی لپ تاپ بودم و کلیپی از روزهای پرشور انتخابات را باز کردم(همه جان و تنم وطنم...وطنم...وطنم)یاد روزهایی افتادم که با اعتقاد به میرحسین موسوی برای پیروزیش تلاش کردیم ...زمانهایی که هنوز شاید نماد سبزی هم نبود...از روزهای بهمن87 که برای دعوت از میرحسین برای شرکت در انتخابات فعالیت کردیم.

به روزهای هیجان و شور هم نسل هایم....به روزهای سبز تلاش....به روز انتخابات.....به روزها و حوادث بعد از انتخابات..و به امروز و من و اینجا..سنگینی بغض گلویم را فشار میداد ولی تنها یک چیز در ذهن من روشن بوده و هست و خواهد بود:من با اعتقاد قلبی و عقلانی میرحسین موسوی را انتخاب کردم و دوستش دارم-نه برای انقلاب مخملی و نه برای براندازی نظامی که تا امروز ما مردم و جوانان پشت آن بوده ایم.......

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

داشتم به این فکر میکردم که چرا خودم رو گول بزنم و مداوم بگم همه چیز خوبه و لبخند بزنم بشینم مشکلات دوستام رو گوش بدم و کمکشون کنم؟نه من خوب نیستم این روزها اصلا هم خوب نیستم!

واقعا این رو فهمیدم که همیشه وقتی به آرزویی میرسی آرزوی بعدی هم هست که تو را وادار کنه به تلاشی که سختی اون تو را ممکنه داغون کنه!خوب نبودن ,جسمی و روحی دیگه چه شود!

همیشه خدا رو شکر میکنم واسه داشته هام الان هم خیلی چیزها هستند که دائم من رو خوشحال میکنند ولی چیزهای که من رو اذیت میکنند برتری دارند.مثلا آزادی دوست خوب در بندم حمزه غالبی من رو به حدی خوشحال کرد که شب پلکهام به سختی روی هم رفت اما درگیری ذهنی با یک دوست  دیگه اینقدر داغونم کرد که شیرینی آزادی حمزه عزیز رو از من دزدید....

روزای عجیبی هستند یک سرما خوردگی و ضعف بدنی رو با مشکلات پیش اومده واسه تحصیل همراه کن یک آشی میشه که سعی دارم میکنم شور در نیاد گرچه اون دوستایی که همیشه من به حرفاشون گوش میدم کمتر دور و برم هستند شاید به خاطر اینه که همیشه زیاد خوبم و فکر میکنن من بی غم ترین آدم روی کره زمینم!

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

وای بر مردمانی که ابزار گفتگویشان به جای منطق دستگاه شوکر ,باتوم , کتک زدن مردم باشد!به راستی چگونه سر بر بالین میگزارید؟ شما خدا را می شناسید؟چیزی از علی و محمد می دانید؟!

وای بر دولتی که ابزار قدرتش  قطع کردن sms و شنود مکالمات باشد!

وای بر معدود روحانیانی که برای امام جمعه تهران(آیت الله رفسنجانی)یار امام و یکی از پایه های انقلاب فرمایشات امام راحل را یادآوری می کنند و با پیغام و پسغام به ایشان رهنمود می دهند که چگونه خطبه های نمازجمعه را به جای آورند!

وای بر فردی که به سینه ندا,سهراب و جوانان این مرزوبوم شلیک میکند!براستی وجدانشان آرام میگیرد که به یک هموطن شلیک کرده و او را کشته اند؟چه جوابی به خدا خواهند داد؟!

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 
و فردا روز روشنی است برای من و تو که از دیروز به فردا گام بداریم و آنچه فریاد است برای دفاع از اندیشه و آرمانهایمان برآوریم و هیچکس نتواند این حق را از ما بگیرد اگر من و تو همیشه ما باشیم و ترس را در گوشه سیاه دنیا رها سازیم تا فردا خورشید روشنی را بر ما نمایان شود.
 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

شب می شود و روز و بلعکس.هوا هم حتی غبار بر خود گرفته گویی در خوابی پر کابوس فرو رفته ایم که مردمان دیار دچار فراموشی روز به روز میشوند و عده ای نیر همچنان تنگ نظری میکنند.

در گوشه ای از اتاقم نشسته ام و صدای سخنرانی دکتر شریعتی در گوشم زمزمه می کند خداوندا....در فارس نیوز خبری میخوانم و به اصل خبر در وبلاگ مذکور مراجعه می کنم و خشکم می زند از آدمکانی که دروغ را به راحتی سلام بر زبان روانه می کنند و فکر میکنم اینان چگونه فرزندانشان را تربیت خواهند کرد؟!

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

و خداوند بزرگ است و هميشه در كنار ما است....در كنارمان است و هر آنچه اين روزها بر ما مي گذرد را بينا و داغ دل مادراني را كه فرزندانشان به تير ناحق عزيزانشان را وداع گفته اند شنواست و ما خونشان را پاس مي داريم.

نمي دانم آنانكه اينگونه بي رحمانه مردم را مورد هدف قرار مي دهند دلشان از سنگ است و آيا تنها يك ثانيه فكر نمي كنند شايد خانواده آنها نيز بخشي از اين موج مردمي باشند؟!!

تنها يك جمله:ما مسلمانيم و خدا از رگ گردن به ما نزديك تر است پس انسان باشيم...

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

امروز وارد بيست و پنجمين سال زندگي و به عبارتي ربع قرن شمارش روزها و بزرگ شدن به اميد زندگي بهترشدم.روزي كه وبلاگ بي پروا يكساله شد و سالروز غروب مردي كه به انداره يك دنيا مي دانست و پاك بود و امروز ميرحسين موسوي با زنده نمودن نام و ‬آرمانهاي انقلاب و دفاع از كرامات و ‬آزادي انسانها ياد شريعتي را دوباره برايمان زنده كرد.

بيست و نه خردادامسال براي ريخته شدن خونهاي دوستانمان در روزهاي اخير و اتفاقاتي كه راي ملت ايران را ناديده گرفته و وطنم را در نا آرامي ها قرار داد گريستم.

اميد...‬آزادي و عدالت آرزوي من در تولد بيست و پنجمين سالروز تولدم است.....

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

روزها گذشت و شاید تموم شد.بعضی وقت ها پیش خودم میگم کاش انسانیت رو   نمی شد با پول خرید و کسی جرات دروغ گفتن نداشت و یا روزهای نبودند که ببینیم کسانی که دوستشون داریم به راحتی از کنار خیلی چیزها گذشته و جاشون رو با خوشی برای خودشون و دلتنگی برای دیگران عوض می کنند.

روزهای که بوی پائیز میده رو با روزهای بهاری عوض می کنیم اما باید ببینیم که این روزها واسه همه بهاری هست؟لاقل ما کاری نکنیم روزها پائیزی بشه براشون...نه اشتباه نکن پائیز هم فصل زیبائیه اما تو بهار آدمها دلهای عاشق تری دارند....نه اشتباه نکن من عاشق کسی نشدم.تازه مگه باید فقط عاشق فرد شد؟!

بعضی روزها کنار همین پنجره خودم که رو به گوشه ای از شهر باز میشه آروم می ایستم و نگاه می کنم و می شنوم..رنگها و صداها...نورها و بوق ها....و بعد یک دقیقه چشمهامو می بندم و گوشهامو میگیرم تا شاید فکر کنم همه چیز بهتر از اون چیزیه که فکر میکنم.

می خوابم و فردا صبح بازهم بیدار ی رو تجربه می کنم در کنار خیلی از آدمهایی که دوست دارن عاشق باشن و خیلی از آدمهای که عاشق بودن رو هروز یکجور بازی می کنند.

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

اینجا باران می آید و بهار سلام را هروز با آواز پرندگان به من هدیه می دهد.اینجا دریا آرام و آبی و هوا سیاه نیست و دلها نیز مانند آسمان و مردم به هم کمتر دروغ می گویند.درس...کار....تلاش...برمیگردم به شهرمان تا آدم دودی ها را یک هفته ای ملاقات کنم.

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

سال تحصیلی شروع شد و من هم  پس از گذر از این مرحله کنکور مشغول تحصیل در دانشگاه تنکابن شدم.شهری که زیباست و شلوغ ....اینجا دل آدم نمی گیرد.همه پر شور هستند و مغازه ها و مردمانش و فرهنگ خوبی که دارند تو را دلتنگ تهران نمی کند.تنها سرما مدتی زیاد بود و صبح ها به جای ساعت با لرزش از خواب بیدار می شدم اما آنهم حل شد.اینجا اینترنت هم به مقدار کافی دارد و قدم به قدم کافی نت است.رستورانها و فست فود اینجا هم برای خود جا باز کرده اند.

کلاسهای دانشگاه برگزار شد و استادان خوبی در این ترم داریم و فقط پراکندگی روزهای کلاسها کمی آزار دهنده است.این اولین سلف سرویس دانشگاهی است که غذایش کیفیت مطلوبی دارد و البته باید گفت عالی.من شبها در شهر قدم میزنم و گاهی هم با دوستان.خلاصه جایتان خالیست چون لاقل اینجا از آدمهای اخمو خبری نیست...

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
  صدای خواندن مرغکی می آید

در کنار پنجره باز می خواند آواز

اوج پرواز و دوباره راهی آغاز

پنجره ها باز و شیشه ها جیرجیر میکنند

شمیم  یاس و نیلوفر و عطری دلنواز

انگاری بهار می آید باز

من دوباره اینجا و تو آنجا ایستاده با دلی پر راز

آفتاب دل میشوید و ماه می رقصد

ستاره ها به کنارم می آیند شاید باز

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

دروغ,دورویی,کتمان,سنگدلی و انحراف...اینها چیزهایی بود که تو داشتی و از آن لذت می بردی و من نداشتم و از آن لذت می بردم.

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

ساعت18 عصر بود و من توی میدان ولیعصر به اولین کافی نت که رسیدم وارد شدم.سایت سازمان سنجش رو که در طی 2روز  گذشته بیش از صد بار واردش شده بودم باز کردم و بلاخره نتایج اومده بود ولی شماره داوطلبی برای نشان دادن نتایج لازم بود و من همراه نداشتم سریع قرارم رو کنسل کردم و به طرف منزل حرکت کردم و انگار که همه آدمها و ماشینها دست به دست هم داده باشند که من نرسم به خونه تو ترافیک وحشتناکی دو ساعت گیر افتادم که دوست داشتم فقط می تونستم پرواز کنم و برسم پشت میز کامپیوتر اتاقم.به دوستم زنگ زدم تا ببینم اون چه کرده که گفت من قبول شدم و خلاصه بعد کلی تحمل بوق و ترافیک رسیدم پشت میزم و وارد سایت شدم و حمدو سوره ای خوندم و یک لیوان آب هم به سرعت قورت دادم.

دواطلبی با چنین مشخصاتی موجود نمی باشد و این پیامی بود که چشمهای من رو گرد کرد!یعنی چی من امتحان دادم اگر قبول نشدم هم باید بزنه مردود.دوباره....سه باره......همین پیام!!!

کارت رمز رو در آوردم و اطلاعات رو به دقت زدم.ولی این بار پیام متفاوت بود!قلبم به سرعت می زد و خیره- بله من قبول شده بودم انتخاب اول...فکر کن تنها بودم خونه و نمی دونستم الان چیکار باید بکنم.

تلفن ورداشتم زنگ زدم به مامان ولی موبایلش خاموش بود.....به خونه خالم که هیشکی ورنداشت!!!

بلاخره به دوستم گفتم و خیلی خوشحال شد و یکدفعه مامان زنگ زد و گفت دیدم گوشیم خاموش بود روشنش کردم گفتم شاید کاری داشته باشی.زبونم بند اومده بود و نمی دونستم با چه حالی دارم حرف می زنم و خلاصه مامان هم کلی خوشحال شد....

من این کادو رو از تو گرفتم ...از تو خدای عزیزم و کادوی ولنتاین من هم همین بود و بهترین کادویی که می تونستم داشته باشم .خدا جون ممنونم که به حرف دلم گوش کردی و خودت میدونستی که چه سختی هایی کشیدم و چقدر برای ادامه راهم انگیزه داشتم و از تو تشکر می کنم که کمکم کردی و مسیرم را روشن کردی امیدوارم همیشه کنارم باشی و من هم همیشه کنارت.

سلام می کنم به امام رضا و امام زاده صالح و آقا سید هاشم که ما مراودات خودمون رو با هم داریم و از عشق بازی که با هم داریم اطمینان قلبی ویژه ای پیدا کردم.

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا ادامه مطلب ... | 
 
 
     
biparva.com
 

pctfx3.1

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و پياده سازي قالب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور