خیابان عباس آباد به سمت کلاس دانشگاه ....راهپیمایی آرام سبز ها......هجوم ناگهانی50 موتور سوار گارد به پیاده رو.....باطوم خوردن همه مردم که از پیاده رو گذر میکردند....شوک و بهت....اعتراض پیرمرد به پلیس.....پیاده شدن پلیس از موتور و ضرب و شتم پیرمرد و پرت کردنش به داخل جوی.....گاز اشک آور......گلوله باران(پلاستیکی) از کنار گوشم مانند نقل و نبات....دیدن سلاح های گرم عجیب بر دوش گارد.....بوق ماشینها(اعتراضی).....سطل آشعالهای آتش زده.....تجمع سبز....هجوم لباس شخصی ها با باتوم....کابل...سیم خاردار.......ضرب و شتم شدید....رسیدن به دانشگاه....ورود به کلاس.....توجه استاد به چشمان قرمز من و نگرانی برای سایر بچه ها....رسیدن چند دختر دانشجو با حالت ترس و لرز....تعطیل شدن دانشگاه توسط مدیریت...روانه شدن به سوی منزل....

سئوال...سئوال..سئوال!!بهت و حیرت!سخنان رهبری در خصوص برخورد نیروهای امنیتی؟!

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

صدای خش خش برگها زیرگام های من و تو روز به روز بیشتر شنیده میشه و این یعنی فصل سرخ و زردی که سرما رو همراه خودش داره و چه لذتی داره قدم زدن تو عصرهای گرک و میش این روزها و گاهی نم نم بارون خوردنی که تو رو به لرزه میندازه و ضعیف بودنت رو به یادت میاره.زندگی هم گاهی زرد میشه و گاهی سرخ و اتفاقات نو  در بستری از هیجان بوجود میان و همه اینها در زمانی اتفاق میفته که از یک دقیقه بعد خودت هم خبر نداری.

از آدمای جدیدی که میان و میرن و شاید یه روزی خواهند آمد.

تو را من چشم در راهم.....با آنکه میدانم هیچ نمی آیی.....

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

تو کلاس نشستم و دارم به درس شیرین ریاضی مهندسی توجه میکنم(گوش میدم)هوا سرد شده و در حال یاداشت برداری هستم که صدای چیک چیک شدید نوید اولین بارون درست حسابی پائیزی رو میده...کلاس که تموم شدخودم رو به بیرون رسوندم و خودم رو زیر بارون رها کردم ,کلاس بعدی رو بیخیال میشم تا در میون ترافیک شدید خیابونهای تهران که ماشینهای پیچیده در همش صدای بوقهاشونو بلند کردند و مردمی که منتظر تاکسی خیس خیس شدند منم خیس بشم و مثل هر سال زیر اولین بارون پائیزی پائیزی قدم بزنم و به دلتنگی هام فکر کنم به خودم...دیروزم و شاید فردا....

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

این روزها ذهنم را یک سئوال خیلی مشغول کرده و به این در و آن در میکوبم تا شاید جوابی دستگیرم شود.از اصلاح طلب و اصولگرا,از بسیجی و ارتشی و از پیر و جوان سئوالم را پرسیدم اما هیچکس جواب قانع کننده ای به من نداد.این سئوال را از شما میپرسم شاید به ذهن این روزهای من پاسخی قانع کننده دهید:

اگر از گذشته تا امروز فعالیت سیاستمدارانی را که این روزها به جرم انقلاب مخملی در دادگاه  محاکمه می شوند را در نظر بگیریم و فعالیت ها و خدماتشان به ایران و انقلاب ,به راستی این افراد که سهم بسزایی در انقلاب شکوهمند اسلامی ایران داشته اند و در زمان انقلاب و پس از آن برای دفاع از آرمانهای انقلاب و امام از جان مایه گذاشته و در قالب مجاهدین انقلاب اسلامی و مشارکت و حزب جمهوری  اسلامی در به ثمر رسیدن انقلاب نقش ویژه ای داشته اند حال با چه انگیزه و هدفی بر علیه انقلابی که خود از پایه گذارانش بودند  در صدد انجام انقلاب مخملی بودند و در واقع  چگونه میتوان تصور کرد این افراد در فکر برهم زدن آنچه خود ساخته بوده اند؟!

این سئوال این روزهای من است و امیدوارم پاسخ قاتع کننده ای دریافت کنم!


 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

خداوندا به تو پناه می برم و  آنچه در دل دارم تنها با تو میگویم.از آن جوانانی که هروز در زندانها اجسادشان تحویل مادران و پدرانشان می شود و خون خون اشکها که ریخته می شوند تا هواپیماهای غول پیکر روسی که تنها به خاطر کج روی های سیاسی فرسوده هستند و هر هفته جان عده ای از هموطنان ما را میگیرند.

به راستی مگر آن جوان که زیر شکنجه در زندان می میرد یا گلوله سینه اش را هدف گرفته است از رگ و ریشه ما نیست؟مگر فرزند همین ایران و انقلاب نیست؟آخر به کدامین گناه خانواده ای را در اوج جوانه زدن فرزندانشان داغدار میکنند؟!به گناه آزادی خواهی و جوانی!و ای برادر چگونه هموطن خود را میکشی؟فرزند همسایه ات را...فرزند وطنت را!

به راستی تا چه زمان باید منتظر بود هواپیماهای دسته چندم روسی در کشور ما سقوط کنند و جان هموطنان ما را بگیرد و آنوقت وزیر راه ما بگوید پروازهای کشور یکی از ایمن ترین پروازهاست و بگویند توپولوف ایمن تر از ایرباس است؟!!تنها به خاطر سیاست از سفر باهواپیماهای درجه یک محروم و با پرنده های اسقاطی روسی که بازهم به دلایل سیاسی از آنها میخریم پرواز کنیم و چه جالب که در خود روسیه مردم سوار این هواپیما نمی شوند!

خدایا خسته ام از این همه ظلم و خبرهای بد که هروز همچون تازیانه ای بر جسم ایرانمان فرود می آید.به تو پناه می برم و از تو یاری می جو یم...

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

اس ام اس ها دوباره قطع شدند و گرد و غباری عجیب سراسر تهران رو فرا گرفته و برای دومین روز تهران تعطیل شده از مراکز آموزشی گرفته تا ادارات.

دو روز دیگه سالگرد 18 تیر است و صدا وسیما از خطرات جاده ای سفر به شمال چیزی نمی گوید و حتی با بیان این نکته که گرد و غبار به شمال نرسیده  مردم را به سفر تشویق می کند.

عده زیادی ازمردم هم از خدا خواسته توشه سفر را با تعطیل شدن تهران  بسته اند و در جاده شمال به تفریح و لذت سفر می اندیشند و در گوشه دیگری از شهر چشم پدران و مادرانی به چهارچوب در و یا تلفنی که خبر از فرزندانشان بدهد دوخته شده است.

ارتباط گرد و خاک و تعطیلات و 18 تیر و تفاوت این دسته و آن دسته از مردم و قطع شدن اس ام اس و آینده کشورمان و فراموشی....برایم سئوالی همچنان بی جواب است!

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

سلام حمزه عزیز شاید تا امروز که نامه مادرت به تو را نخوانده بودم خیالم هنوز راحت بود که تو در بند نیستی اما امروز اشک در چشمانم جای گرفت وقتی فهمیدم تلفن همراهت که هیچگاه خاموش نمی شد و بروی همه باز بود بی جهت خاموش نشده است.بهمن87 که برای یاری و دعوت از میرحسین موسوی جزو اولین کسانی بودم که به ساختمان نشر بقعه آمدم با شما آشنا شدم و در طول چندین ماه تلاش برای حمایت از آقای موسوی بعنوان یک عضو کوچک از حامیان سبز همیشه برایم قوت قلب بوده ای.

خستگی ناپذیر بودی و همیشه لبخند بروی لب داشتی و همیشه امید به ما میدادی.تنها کسی بودی که اگر در اوج کارها با شما تماس میگرفتیم همیشه تلفن هایت را پاسخ میدادی و با دقت و حوصله به حرفهایمان گوش می دادی و راهنماییمان میکردی.

یاد روزی افتادم که پیراهنی فسفری رنگ بر تن داشتم و پس از 3هفته در ساختمان ستاد مرکزی شما را دیدم و گفتید آقای اکبری این پیراهن شما سبز است یا زرد و با لبخند گفتید من امروز صبح خودم رفتم این پیراهن سبز را خریدم .. و بعد مسیری را با هم پیاده روی کردیم و من کلی شما را از خیابانهای سر بالایی پیاده بردم و خاکشیر خنک مهمانم کردی.

خاطراتی که از شما دارم فرای انتخابات است چون خیلی از شما آموختم...مردی و بزرگواری و متانت را در کنار صبوری و آرامش و درست اندیشی در لایه ای از سادگی و همچون برادری کوچک به شما عشق می ورزم.

نمی دانم دلیل بازداشت شما چیست و چه جرمی 15 روز خانواده ات و ما را از دیدارت محروم کرده است ولی تنها دعا می کنم که دوباره شما را ملاقات کنم حمزه عزیز.....

مرتبط:

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

ما رای سبز دادیم به نام میرحسین موسوی...به نام عدالت و امید....به نام صداقت و راستی

 

 

رای من کجاست؟....رای تو کجاست؟......رای ما کجاست؟

 

ما ایستاده ایم و  ایمان و امیدمان به یگانه پرودگار یکتا است

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 






روز خوبی بود....دوازده ساعت روی پا بودم.....میدان درکه....همه چیز سبز بود....مردم....درختان....نفس ها...و سبز بست نامی بود به ذوق خوش یکی از دوستانمان و جایگزین برای مچ بند های سبز حامیان میرحسین موسوی که امروز در مچ دستان تهرانی ها چشم نوازی می کند....خسته نیستم و امیدوارم.

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

روزها گذشت و شاید تموم شد.بعضی وقت ها پیش خودم میگم کاش انسانیت رو   نمی شد با پول خرید و کسی جرات دروغ گفتن نداشت و یا روزهای نبودند که ببینیم کسانی که دوستشون داریم به راحتی از کنار خیلی چیزها گذشته و جاشون رو با خوشی برای خودشون و دلتنگی برای دیگران عوض می کنند.

روزهای که بوی پائیز میده رو با روزهای بهاری عوض می کنیم اما باید ببینیم که این روزها واسه همه بهاری هست؟لاقل ما کاری نکنیم روزها پائیزی بشه براشون...نه اشتباه نکن پائیز هم فصل زیبائیه اما تو بهار آدمها دلهای عاشق تری دارند....نه اشتباه نکن من عاشق کسی نشدم.تازه مگه باید فقط عاشق فرد شد؟!

بعضی روزها کنار همین پنجره خودم که رو به گوشه ای از شهر باز میشه آروم می ایستم و نگاه می کنم و می شنوم..رنگها و صداها...نورها و بوق ها....و بعد یک دقیقه چشمهامو می بندم و گوشهامو میگیرم تا شاید فکر کنم همه چیز بهتر از اون چیزیه که فکر میکنم.

می خوابم و فردا صبح بازهم بیدار ی رو تجربه می کنم در کنار خیلی از آدمهایی که دوست دارن عاشق باشن و خیلی از آدمهای که عاشق بودن رو هروز یکجور بازی می کنند.

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

سال تحصیلی شروع شد و من هم  پس از گذر از این مرحله کنکور مشغول تحصیل در دانشگاه تنکابن شدم.شهری که زیباست و شلوغ ....اینجا دل آدم نمی گیرد.همه پر شور هستند و مغازه ها و مردمانش و فرهنگ خوبی که دارند تو را دلتنگ تهران نمی کند.تنها سرما مدتی زیاد بود و صبح ها به جای ساعت با لرزش از خواب بیدار می شدم اما آنهم حل شد.اینجا اینترنت هم به مقدار کافی دارد و قدم به قدم کافی نت است.رستورانها و فست فود اینجا هم برای خود جا باز کرده اند.

کلاسهای دانشگاه برگزار شد و استادان خوبی در این ترم داریم و فقط پراکندگی روزهای کلاسها کمی آزار دهنده است.این اولین سلف سرویس دانشگاهی است که غذایش کیفیت مطلوبی دارد و البته باید گفت عالی.من شبها در شهر قدم میزنم و گاهی هم با دوستان.خلاصه جایتان خالیست چون لاقل اینجا از آدمهای اخمو خبری نیست...

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

سال نو مبارک...بهار اومد و دوباره سبزی وشادابی رو به طبیعت هدیه کرد....لبخند ها تازه شد و همه کنار هفت سین دور هم جمع شدیم و به دید و بازدید هم میریم...خیلی ها جاشون امسال میان ما خالیه و یادشون برای ما جاودانه...دلهامون رو از غصه ها و دلگیری هاو کدورت پاک کنیم و همه در کنار هم با آرزوهای خوب به۸۸سلام کنیم.

به امید روزهای خوش در سال پیش رو و رسیدن به همه آرزوهای کوچک و بزرگمان.

پیمان اکبری خرازی-بی پروا

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
  امسال سومین سالی بود که برای مراسم چهارشنبه سوری به مجتمع مسکونی یکی از آشنایان می رفتم.این مجتمع در اقدام جالب این جشن را در داخل مجموعه برگزار می کند و یک بخش از محوطه حیاط را مشخص و دوستانی بعنوان دی جی همراه رقص نور و فلش آهنگ به راه می کنند و در بین حضار شیرینی و آجیل چهارشنبه سوری پخش می شود و دو آتش بزرگ روشن می شود که همه با پریدن از روی آن چهارشنبه آخر سال را جشن می گیرند و در محوطه باز همه منور ها و سیگارت و دینامیت های خود را میترکانند و نور افشانی می کنند و در آخر هم همراه آهنگ دی جی ها حرکات موزون برپاست.

برگزاری مراسم چهارشنبه سوری به این شکل خیلی لذت بخشه چون همه کنار هم هستند و جمع بزرگی برپاست و خطرات این جشن به کمترین حد خود رسیده و همه با هم زردی من از تو-سرخی تو از من را جشن گرفته و آخرین چهارشنبه سال را جشن می گیرند و در انتهای شب هم دختران و پسران زنگ واحدهای مجتمع را به صدا در آورده و مراسم قاشق زنی را هم در ادامه این شب شکل میدهند و آنقدر قاشق می زنند تا هدیه خود را بگیرند.

چهارشنبه تان مبارک.

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

امروز با مادر رفتیم بازار تهران و این دومین بار در طول عمر سالیان عمر من بود که به بازار می رفتم.هنوز خیلی هم شلوغ نشده بود ولی کم کم رنگ و بوی خرید های شب عید بازار رو تسخیر کرده بود.چرخی در پاساژهای جدید و بازارهای قدیم که بیشتر کلی فروش بودند زدیم.در پاساژها هم که اغلب تا چشم کار می کرد دختران جوان و خانم ها چرخ می زدند و دوپا از جنس مذکر خیلی کم به چشم می خورد و اغلب در حال گذاشتن پول در کف دست نامزد یا همسرانشان برای خرید.من هم وارد هر مغازه ای می شدم میگفتند فقط شلوار دخترانه داریم!!اغلب هم موهایشان سیخ سیخی بود و تا یک دختر وارد میشد گل از گل لبخندشان میشکفت ولی تا یک آقا وارد می شد با نداریم یا بی توجهی از خرید منصرفش می کردند تا گلهای بعدی وارد شوند!

خلاصه بعد از کلی گردش در بازار که بیش از 70%لباس زیر زنانه میفروختند(با فروشندگان مرد) تصمیم گرفتم هیچی نخرم و فقط  حجره ها را تماشا کنم و بعد هم با مادر به چلوکبابی مسلم رفتیم و جای شما خالی کباب سلطانی را به معده مبارک تقدیم کردیم و چه جالب بود جو  و نوع سرویس رستوران مسلم و چه شلوغ.

در پایان هم آجیل شب عید خریدیم که مفیدترین خرید ما بود که واقعا کیفیت و قیمت آن با مناطق دیگر خیلی تفاوت داشت و با مترو روانه منزل شدیم و حال اینجا هستیم با پاهایی خسته و روزی رنگ وارنگ.

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

مهندس آمد.چند روزی بود بی بی سی فارسی و آر تی ال را محروم بودیم و یکسالی نیز این زلم زیمبو های ماهواره ترک قطع بود.

این بشقابک ها تنظیم شد و سوئیچر تعویض .خلاصه همه کانال ها درست شد.صاف صاف مثل آینه و یک شیشه ایستک را در کنار چیپس حالا پرینگل یا مز مزش فرقی نمی کند در کنار رسیور و تی وی سپری می کنم.

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
     
biparva.com
 

pctfx3.1

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و پياده سازي قالب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور