|
این پست رو مینویسم برای خداحافظی از نیما اکبرپور دوست روزنامه نگاری که ایران رو به زودی ترک خواهد کرد.نیما که مدتی هم بعنوان معاون سردبیر مجله چلچراغ بود و معمولا صفحات مربوط به اینترنت و دنیای مجازی رو می نوشت.نیما جان این پست را نوشتم تا هم تو بی نصیب نمانده باشی و هم کدورتی از تو به دل نداشته باشم حالا که در تدارک سفر هستی. تو روزنامه نگار خوبی بودی و من هم مطالبت را می خواندم اما لازمه روزنامه نگاری این است که انسان مغرور نبوده و نترس باشد.هیچوقت از خاطر نمی برم زمانی که در سایت کلوب بارها صمیمانه به تو پیام دادم تا در مورد روزنامه نگاری از تو راهنمایی و کمک بگیرم ولی پاسخی ندادی و از آنجاکه من هیچگاه عادت به ایستادن در یکجا ندارم - پیگیر شدم واین دوستانم بودند که تشویقم کردند دوباره فعالیت کنم تا بعد از چند سال دوری به عرصه مطبوعات برگردم و آن لحظه را نیز هیچگاه از یاد نمی برم که پس از پیگیری های مداوم به یاری بزرگمهر شرف الدین سردبیر (سابق) خوش اخلاق و حرفه ای چلچراغ به دفتر مجله برای شروع همکاری آمدم و خوشبختانه یا بدبختانه چون قرار بود در بخش وب و کامپیوتر فعالیت کنم و تو دبیر و یا بهتر بگویم انحصارا صاحب 6دانگ این صفحه بودی به شما معرفی شدم و تو چه جالب شوک زده شدی که من آنجا چه میکنم و شاید به عبارتی این آقای سریش اینجا چه میکند! من آمدم و آنچه انتظار داشتم دیدم.صفحات مختلف و مقالاتی که می نوشتم و می آوردم و شما هم پس از چند هفته معطلی جوابهای واهی و کاملا غیر حرفه ای میدادی.من چند سال بود شاید از روزنامه نگاری دور بودم ولی انتقادهای غیر واقعی نسبت به نوشته هایم را در زر ورق راهنمایی انجام دادی و حتی کتاب روزنامه نگاری به من معرفی کردی که خواندم و بر طبق آن مطالبم را نوشتم اما چیزی ندیدم جز به اصطلاح پیچاندن و رفتارهای غیر حرفه ای که ابتدا در فکرم راجب به تو شک کردم ولی بعد با صحبت با چند روزنامه نگار حرفه ای مطمئن شدم که نیما میترسد.نیما میترسد کسی در 40چراغ جایش را در آن صفحه بگیرد و چند سال است فقط او در این صفحات مینویسد و برخورد نیما به این دلیل است که نمی خواهد کسی اینجا جز او باشد.
نیما جان باز هم اگر به خاطر داشته باشی من قید ۴۰ چراغ را در آن زمان زد م و به توصیه دوستانی که در آنجا بودند تصمیم گرفتم از یکجا شروع کنم و همین وبلاگ را راه انداختم و خوشحالم که در مجله ای هم مشغول به فعالیت شدم و برخورد حرفه ای خیلی از دوستانت راهنمایی بزرگی برای من بود.
حالا که میروی به سلامت.در چند جا شنیدم و خواندم که فکر کرده بودی من به خاطر مشکلاتی که با تو دارم به نقد چلچراغ پرداختم.خوشحالم که چنین فکری کردی چون معلوم شد فکر من درست بوده و واقعا تو با من مشکل داشتی و نه با نوشته هایم!
آقای عصیان وبلاگت را بیشتر دوست داشتم ولی این را بدان من یک روزنامه نگار ساده و آماتور بودم و هیچ ادعایی نداشتم و راهنمایی خواستم اما برخورد تو بعنوان یک روزنامه نگار حرفه ای بسیار نا امید کننده بود.شادمانم در ۴۰ دوستانی دارم که قلب بزرگی دارند و مرا حتی با ایمیل راهنمایی و حتی نقد منصفانه کردند.
نیما اکبر پور راهت روشن باد و بدان که دوستت دارم و کدورتی از تو نخواهم داشت و این ها را گفتم تا پاک شود. حال که میروی و امشب آخرین شبی است که در اطاقت میخوابی آرزوی موفقیت برای تو دارم و امیدوارم در راه روزنامه نگاری و تحقیق و فراگیری اخلاق رسانه ای موفق باشی و بیشتر حرفه ای شوی.
|